یاد پدر

 

عشق از غبار خواهم شست

درخود خروش ها دارم،چون چاه اگرچه خاموشم،

می جوشم از درون،هرچند با هیچ کس نمی جوشم

گیرم به طعنه هم خوانند،ساز شکسته!می دانند،

هرچند خاموشم اما،آتشفشان خاموشم

فردا به خون خورشیدم،عشق از غبار خواهم شست

امروز اگر چه زخمش را،هم با غبار می پوشم

در پیشگاه فرمانش دستی نهاده ام برچشم

تا عشق حلقه ای کرده است،با شکل رنج در گوشم

این داستان که از خون گل بیرون دمد،خوش است،اما

خوشتر که سر برون آرد،خون از گل سیاوشم

من با طنین خود بخشی از خاطرات تاریخم

بگذار تا کند تقویم از یاد خود فراموشم

مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟

با من که شوکرانم را با دست خویش می نوشتم

بیاد پدر.

+   میثم منتظری ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۳

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir