یاد پدر

"هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام حتی عشق را"

عشق کور است، روزی تمام خوبی ها و بدیها با هم قایم موشک بازی می کردند و دیوانگی چشم گذاشت و عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد و دیوانگی همه را پیدا کرد و تنها عشق را پیدا نکرده بود حسادت در گوشهایش زمزمه کرد، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

 

دیوانگی شاخه چنگگ مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کردو دوباره و دوباره تا صدای ناله ای متوقف شد.

 

عشق از پشت بوته بیرون امد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش خون بیرون می زد.

 

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود.

 

دیوانگی گفت:" من چه کردم  من چه کردم ، چگونه می توانم تور ا درمان کنم."

 

عشق پاسخ داد:" تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو."

 

و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

 

"هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام حتی عشق را"

 

دوست عزیزم مهدی اجاقی.

 

نویسنده:میثم منتظری

+   میثم منتظری ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir